تبلیغات
*Im a writer* - Nagging
 
*Im a writer*
*به عقاید هم احترام بگذاریم تا خودمان پیشرفت کنیم!!*
                                                        
درباره وبلاگ

سلام!!
امیدوارم از مطالب این وب لذت ببرید!!

مدیر وبلاگ : mariyan
نویسندگان
نظرسنجی
بنظرتون چه داستانایی قشنگ ترن؟؟








آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
یکشنبه 19 مرداد 1393 :: نویسنده : mariyan
سلام بچه ها !!
این یه داستان واسه شروعه!!
یک داستان کوتاه.......
http://www.8pic.ir/images/4mnxjgo2hvn08bhv09f6.jpg

باعصبانیت به سمت بار رفت. داخل بار شد...بوی الکل زننده فضای بار حالشو بهم میزد....به گارسونی که اونجا بود یک دلار داد و گفت : ماریانی رو میشناسی؟؟

گارسون: بله آقا من با شما تماس گرفتم اونجان. و با دست به گوشه ی بار اشاره کرد.

جونگ مین با عصبانیت و نفرت به سمت ماریان رفت و گفت: اه...اه...چندبار بگم اینقدر نخور.....

یک پسر که پسر اول این بار بود اومد گفت:ماریان میخوای با هم باشیم؟؟

اما ماریان توان جواب دادن نداشت. جونگ مین با عصبانیت داد زد: منو به این گندگی نمیبینی؟؟؟؟

یکی صدا زد: تامی بیخیال بیا اینجا....

تام به جونگ مین گفت:آخه فک نکنم دختری که همه بهش میگن مثله مهتابه با یه چشم بادومی بیریخت مثله تو راحت باشه!!

با این حرف جونگ مین با یه جهش یقه تام رو گرفت و خواست بزنه ناکارش کنه که ماریان با تمام توانش دستش رو گرفت و به کره ای گفت: جونگی بیا بریم......

جونگ مین: حیف که باید برم.....دفعه بعد حالتو میگیرم مغز فندقی. بعد هم با همون پوزخند همیشگی ماریان رو روی پشتش سوار کرد و بردش به سمت ماشین.

داخل ماشین:

جونگی در حال رانندگی از داخل ایینه  به ماریان که روی صندلی های عقب  خوابیده بود نگاه می کرد و می گفت: تا دیر وقت بیرون رفتن رو تمومش کن!!سعی کن زیاد مشروب نخوری....اما تو مثله بچه 10 ساله به حرفم گوش نمیدی....

ماریان با ناله گفت: فقط منو به خنده میندازی....به من میگی بچه؟؟؟واقعا فقط میتونم بخندم....وپوزخندی زد....

جونگی:بسه بابا حرف زدن با تو فایده ای نداره...منو بگو بخاطر تو اومدم آمریکا.....باید به حرف هیون گوش میدادم و بیخیالت می شدم!!

ماریان: من که می دونم بدون من میشی همون رومئو وحشتناک...اگه میخوای برو.....

جونگ مین در حالی که سرش رو از روی تاسف تکون میداد گفت: تو نمیدونی وقتی این چیز ها رو بهت میگم چه حسی دارم....

ماریان هم در حالی که چشماش از اشک تو چشاش می درخشید و به ماه روبه روش خیره شده بود گفت :اگه من نور ماهم تو هم ماه منی....تو نمیدونی که من فقط میخوام چیزای خوب بهت بگم.....

جونگی و ماریان باهم تو ذهنشون گفتن:بذار تمومش کنیم....بذار تمومش کنیم.....

جونگی جلوی خونه پارک کرد.پیاده شد. دوباره ماریان رو روی کولش گذاشت.

در خونه رو باز کرد و ماریان رو برد توی اتاقش و گذاشتش رو تخت...

ماریان که کمی حالش بهتر بود گفت:جونگی میشه لباسام رو عوض کنی؟؟

جونگی با چشای از حدقه بیرون زده گفت:چیـــــــــــــــــکار کنم؟؟؟؟

ماریان:اه...توقع نداری من با پالتو بخوابم!!!

جونگی:آها...از اون لحاظ.....

_ نه پس فکر کردی منم مثل تو پیونتم؟؟؟؟

جونگی بدون حرفی پالتوی ماریان رو درآوورد و خواست بره بیرون که به ماریان گفت: تمام این حرفا واسه تو هستن.....اما وقتی بهم گوش نمیدی بیشتر شبیه غرغر می مونه.....

ماریان:بذار تمومش کنیم....زمان کافی برای عاشق بودن نیست.....                                     

جونگی در جوابش گفت: داستان ما داستانیه که بوسیله قلب گفته میشه نه مغز....داستانی که نمیتونم بهترشون کنم حتی اگه ازشون متنفر باشی بهت میگم.....

ماریان گفت:نه بذار تمومش کنیم....من فقط غرغرهات رو میشنوم....

در حین گفتن این کلمات با صورتی جدی به جونگی که دم در ایستاده بود و دستش روی دستگیره در بود نگاه میکرد.

چشم های جونگ مین درخشیدند و جونگی اروم به طرف ماریان اومد و لبه تخت نشست.جونگ مین دستاش رو لای موهای ماریان کرد وگفت:هر چند بهم خیره میشی وسعی میکنی منو بترسونی.....

ماریان ادامه داد: صورتت فقط برام جذاب تر میشه....

جونگی: میخوای ادامه بدی؟؟؟نمی تونم تحمل کنم....واقعا دارم عصبانی میشم....وبعد بلند شد وبه طرف در رفت و گفت:داستانی که اگه ما عاشق نمی شدیم گفته نمیشد....صدای قلبم که فقط به تو فکر میکنه.....

ماریان: حتی اگه عصبانی بشی...حتی اگه فریاد بزنی....غرغرهات برای من شیرینه....

جونگ مین با همون لبخند دختر کشش گفت:داستانی که اگه ما عشق باشیم میتونه گفته بشه....اما وقتی بهم گوش نمیکنی اون فقط برات مثله غرولنده....

ماریان از تختش پایین اومد و گفت:بذار تمومش کنیم....

جونگی به سمت ماریان قدم گذاشت و دست های ظریفش رو تو دستش گرفت وگفت:بذار تمومش کنیم.....

ماریان دست های جونگی رو که تو دستای خودش قفل شده بود رو روی قلبش گذاشت و هر دو باهم آروم گفتن: فقط به احساساتم اعتماد کن...

وجونگی لبهای ماریان روبوسید.......

کارگردان:کاااااااتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت!!!

جونگی:ماری بازیت عالی بود!!!

ماری:میدونم!!!

جونگی:اممممم ماری....ماری...چیزه..

_ شانزه لیزه...چیه؟؟؟

_ میشه..میشه...

و حلقه ای رو از جیبش در آووورد...... و ادامه داد میشه با هام ازدواج کنی؟؟؟

ماریان: آره....فک کنم سه سال انتظار کافیه!!!!

جونگ مین حلقه رو تو دست ماریان کرد و اونو در آغوش کشید....

ناگهان چراغ های صحنه روشن شدند و همه عوامل براشون دست زدند و آرزوی خوشبختی کردند...و این آغاز ماجرا بود....





نوع مطلب : Short stories، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




پنجشنبه 16 شهریور 1396 06:29 ق.ظ
Hi there! Quick question that's completely off topic.
Do you know how to make your site mobile friendly?
My web site looks weird when viewing from my iphone4. I'm trying to find a
theme or plugin that might be able to resolve this issue.
If you have any suggestions, please share. Appreciate it!
دوشنبه 13 شهریور 1396 01:53 ب.ظ
Wow, this piece of writing is good, my younger sister is analyzing such
things, therefore I am going to convey her.
دوشنبه 16 مرداد 1396 05:44 ق.ظ
Good post. I learn something new and challenging on websites I stumbleupon every
day. It will always be useful to read through articles from other writers and practice something
from their sites.
دوشنبه 9 مرداد 1396 11:02 ب.ظ
Thanks for finally writing about >*Im a writer* - Nagging <Liked it!
دوشنبه 21 فروردین 1396 01:42 ب.ظ
It's actually very complex in this busy life to listen news on Television, so I simply
use the web for that reason, and obtain the most up-to-date news.
یکشنبه 20 فروردین 1396 06:41 ب.ظ
I got this web site from my buddy who shared with me
on the topic of this web site and at the moment this time I am browsing this web site
and reading very informative posts at this place.
شنبه 12 فروردین 1396 08:20 ب.ظ
I blog quite often and I really thank you for your information.
The article has truly peaked my interest. I'm going to take a note
of your website and keep checking for new information about once
a week. I subscribed to your RSS feed too.
جمعه 29 خرداد 1394 03:34 ب.ظ
خخخخخخ سرکاری بود.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر