تبلیغات
*Im a writer* - Maby for you
 
*Im a writer*
*به عقاید هم احترام بگذاریم تا خودمان پیشرفت کنیم!!*
                                                        
درباره وبلاگ

سلام!!
امیدوارم از مطالب این وب لذت ببرید!!

مدیر وبلاگ : mariyan
نویسندگان
نظرسنجی
بنظرتون چه داستانایی قشنگ ترن؟؟








آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
یکشنبه 19 مرداد 1393 :: نویسنده : mariyan
سلام!!
اینم یه داستان حاضریه دیگه!!!
این غمگینه.....
http://www.8pic.ir/images/lh58rng0egzl5x39nxyq.jpg

برو بابا...

درو محکم زد به هم و اومد بیرون.افتاب مستقیم داشت زمین رو می سوزوند.رفت تو ماشین و در رو بست . با خودش داشت فکر میکرد که صدای موبایلش اونو به خودش اورد......

_ الوووو....جونگی کجایییی؟؟؟؟؟میخوایم شب بریم خونه هیون اشتی کنون!!!!جواب بده دیگه!!!!

_هااااا....چی شده؟؟مگه من قهر کردم که بیام.تو و کیو و یونگی برید حوصله ندارم............

گوشی رو پرت کرد اون ور.باورش سخت بود اونکه داشت خوب می شد.اگه هیون می فهمید....

با خودش گفت:((کم کم خودش رو می کشه...اه تقصیر منه...))

چاره ای نداشت رفت خونه هیون...

_به به جونگی خان تشریف آوردن!!!

_سلام بچه ها....هیون و نارا کجان؟؟؟

هیونگ:((هیچی...سوهی جواب نمیده رفتن تا نارا گریه نکنه بهانه تو رو میگرفت....))

یک بچه موطلایی3-4ساله از پله ها دویید پایین...دست های تپلیش رو برد بالا و گفت:((عمو جونگی...اومدی..خوشمل سدم؟؟))

جونگی:((بیا ببینم...آره نارا جونم...خوشمل سدی!!!))

صدای خنده همه حال رو برد هوا.

همون موقع هیون اومد پایین و گفت:((چی شده بابا!!مردم خوابن...نارایی میری موبایل بابایی روبیاری؟؟))

_باسه بابایی ....جیرم جیارم....

هیون:((نگرانشم.....))

هیونگ:((نباش بابا...حتما تو اتاق عمله....))

نارا در حالی که از جلوی آیفون رد می شد موبایل به دست به سمت هیون اومد و رو به یوگ گفت:((عمو یونگی خاله یوری جومده.....))

_یوری؟؟؟؟اینجا؟؟؟...حتما خبری از سوهی اوورده!!

یونگی رفت پای ایفون.با خنده شروع کرد احوال پرسی بعد خنده رو لباش خشک شد.

_یوری ممنون تو برو خودم درستش میکنم...بای!

هیون:((یونگی....؟؟))

نارا:((عمو یونگی...جی سده؟؟))

یونگی:((نارا خانم باید امشب مامان باشه..مامانی سرش شلوغه...امشب نمی تونه بیاد....))

جونگی:((بیا با عمویی بریم تواشپزخونه...))

نارا با گریه داد زد:((مامان نمی خوام.... بهم قول داده بود زودبیاد بریم با هم بستنی بخوریم.....هیج کی منو دوت نداره....))

با همون گریه های پشت سر هم دوید سمت اتاقش.

همه:((نارا...))

هیون:((کیم نارا...میای و از عمو ها عذر خواهی میکنی...))

هیون بلند شد که بره سمت اتاق نارا که هیونگ دستش و گرفت و گفت:((کیو...تو برو پیش نارا...هیون الان عصبانی...بچه است دیگه....))

جونگ مین:((هیون ...سوهی یکم سرحال نبود...برا همین همکاراش گفتن چون خیلی کار کرده اینجوری شده.....))

یونگی:((می خوای منو تو وجونگی میریم سوهی رو بیاریم و هیونگ هم با کیو مرا قب نارا می مونن))

هیون:((میشه زودتر بریم...بچه ها؟؟))

تو بیمارستان همه چی دور سر هیون می چرخید....

یقه یونگی رو گرفت و گفت:((اخه واسه یه سرگیجه میبرنش سی سی یو؟؟))

یونگی:((بیا یکم بشین هیون چیزی نیست....))

چشای هیون پر اشک شده بود..یاد چند شب پیش افتاد ....

توی اتاق نشسته بود که سو هی با یک فنجون چای اومد تو.

_آخیش.....بالاخره خوابید....دخترمون چشماش و اخلاقش به بابای دبل اسیش رفته!!!

هیون:((بجاش مو های رنگ طلاش و اون صورت قشنگش به تو رفته.....))

سوهی گفت:((با دیدنش یاد من می افتی...؟؟؟))

_آره..عزیزم...چه طور؟؟

_پس من اول می میرم...چون تو اگه بری من دیوونه میشم.....

دستاش و دور سوهی حلقه کرد و آروم دم گوشش گفت:((ما با هم میریم هرجا که باشه.....))

با صدای گریه ای به خودش اومد....رفت سمت راهروی منتهی به سی سی یو...

دلش ریخت پایین...

یونگ سنگ کف زمین افتاده بود و گریه میکرد.....

کیو نارا رو بغل کرده بود و گریه میکرد.....

جونگ مین سرش رو به شیشه میزد و اروم اشک میریخت......

هیونگ گوشه راهرو نشسته بود و داشت اسم سوهی رو میگفت واشک می ریخت..

ولی هیون......

فردای اون روز روزنامه ها پرشد از تیتر خبر.....

تیتر خبر این بود..............

مرگ ناباورانه و ناگوار کیم هیون جونگ لیدر دبل اس و همسرش کیم سوهی...

چشای نارا پر اشک بود. تو بغل کیو به یونگ سنگ و هیونگ و جونگ مین با بغض گفت:((عموها... میسه به مامان و بابا بجین

از شفر بلگردن.....گول میدم بچه خوبی بشم..دلم..دلم..براشون تنگ شده...))

اون روز قلب دبل اسی ها خورد شد وتصمیم گرفتن از نارا لیدری قوی همچون پدرش وزنی مهربان همچون مادرش بسازن....

اون روز و اون جمله برای همیشه در قلب مردم کره و دوستداران انها حک شد....





نوع مطلب : Short stories، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




شنبه 18 شهریور 1396 08:11 ب.ظ
Pretty nice post. I just stumbled upon your weblog and wanted to say that I've really enjoyed surfing around your blog posts.
In any case I will be subscribing to your feed and I hope you write again soon!
یکشنبه 15 مرداد 1396 10:24 ب.ظ
Greetings from Los angeles! I'm bored at work so I decided to check out
your website on my iphone during lunch break.
I love the knowledge you present here and can't wait to take a look when I get home.
I'm amazed at how fast your blog loaded on my cell phone ..
I'm not even using WIFI, just 3G .. Anyways, fantastic site!
یکشنبه 15 مرداد 1396 04:26 ب.ظ
Keep on working, great job!
شنبه 14 مرداد 1396 11:41 ب.ظ
It's enormous that you are getting ideas from this paragraph as well as from our argument made at this time.
جمعه 13 مرداد 1396 12:52 ب.ظ
I was curious if you ever thought of changing the structure of your website?
Its very well written; I love what youve got to say. But maybe you could a little more
in the way of content so people could connect with it better.
Youve got an awful lot of text for only having one or two pictures.
Maybe you could space it out better?
یکشنبه 8 مرداد 1396 02:00 ق.ظ
Write more, thats all I have to say. Literally, it seems as though you relied on the
video to make your point. You clearly know what youre talking
about, why throw away your intelligence on just posting videos to your site when you could be giving us something informative to
read?
پنجشنبه 5 مرداد 1396 02:26 ب.ظ
Excellent goods from you, man. I have understand your stuff previous to
and you are just too fantastic. I really like what you have acquired here,
certainly like what you are saying and the way in which you say
it. You make it entertaining and you still take care of to keep it
smart. I cant wait to read far more from you.
This is really a great website.
شنبه 19 فروردین 1396 02:37 ب.ظ
Excellent pieces. Keep posting such kind of info on your blog.
Im really impressed by your site.
Hello there, You have performed a fantastic job.
I will definitely digg it and for my part recommend to my friends.

I'm sure they'll be benefited from this website.
جمعه 11 فروردین 1396 11:59 ق.ظ
I'm now not sure the place you're getting your information, however good topic.
I needs to spend some time learning more or working out more.
Thank you for great info I was in search of this info
for my mission.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر