تبلیغات
*Im a writer* - ما یعنی من و تو قسمت 1 ^^
 
*Im a writer*
*به عقاید هم احترام بگذاریم تا خودمان پیشرفت کنیم!!*
                                                        
درباره وبلاگ

سلام!!
امیدوارم از مطالب این وب لذت ببرید!!

مدیر وبلاگ : mariyan
نویسندگان
نظرسنجی
بنظرتون چه داستانایی قشنگ ترن؟؟








آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
چهارشنبه 29 مرداد 1393 :: نویسنده : mariyan
سلام دوستان !!
بفرمایید...
این یه داستانه نسبتا اکشنه....یک تراژدیه مرگ بار....
اوهو؟؟؟
خوب دیگه بفرمایید ادامه
http://www.8pic.ir/images/py5sk12v8pysglm50p0z.jpg
ما یعنی تو ومن
یه داستان در مورد یه زوج.....زوجی که نشون می دن دوست داشتن چی میتونه باشه...
از اون کشکی ها نه....از اونایی که مقدسه.....نه اونایی که تو فیلماست.....اونایی که تو تصمیم میگیری.....
^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^
سر صحنه:
کارگردان:پارک ماریان برو دم آیینه و اون حلقه رو بردار و بقیه اش رو که میدونی که؟؟؟
ماریان:بله کارگردان!!!
کارگردان:پارک جونگ مین تو هم برو رو کاناپه لم  بده...هانا تو هم برو پیشش!
1....2....3....اکـــــــشـــــــــــــــــــن!!!
ماریان به سرعت حلقه رو از جلوی آیینه برداشت و به طرف حال جایی که جونگی نشسته بود رفت و با دیدن هانا سر جاش خشکش زد.
هانا بدون توجه به ماریان خودشو چسبوند به جونگی و گفت:اوپـــــــــــــــــــــــــــــــا !!حالا که زنتم چه حسی داری؟؟؟
جونگی با تمسخر تو چشای هانا نگاه کرد:برام مثل عروسک لوس و بی مزه ای هستی که به خاطر پدرت باهات عروسی کردم.
هانا با حالت لوسانه ای گفت:همینم خوبه........
ماریان خواست برگرده که پاش به دکور گیر کرد داشت میوفتاد که جونگی قبل از عوامل پرید و گرفتش.
جونگبی:اوه ماری خوبی؟؟؟
ماری:آ....آره...نمیدونم...نمی دونم چی شد.......
کارگردان داد زد:واووووووووووووو!!!براوووووو!!یه سکانس غیر منتظره ولی عالی!!!
جونگی با حرس داد زد:کارگررردان!!
کارگردان با نیش کاملا باز:خوب دیگه شکار صحنه هاس!!!
تهیه کننده که میخواست به این وضعیت پایان بده بلند گفت:از همه ممنون....برای امروز کافیه....خسته نباشید......
مدیر برنامه های ماری و جونگی رفت پیششون و در حالی که جونگ مین داشت ماری رو بررسی میکرد که چیزیش نشده باشه گفت:چه زوج هنریه قشنگی!!!حالا بسه دیگه راه بیفتید برید خونه فردا کلی کار دارین.....
ماری:اوه ممنون و نوشابه ای که تو دست مدیر برنامه اش خانم جانگ بود رو گرفت و با عجله در حالی که دستش تو دست جونگی بود به سرعت به سمت ماشینشون راه افتاد.
با خارج شدن اونا از صحنه خانم جانگ گفت:اوووفففف....واقعا که 4 ماهه ازدواج کردن ولی عین زوججن که 20 ساله با همن!!
^^^^^^^^^
تو ماشین:
ماریان:
جونگی؟؟؟چرا پیچیدی چپ؟؟؟الان باید میرفتی راست!!
جونگی همون طور که تو آیینه رو نگاه می کرد گفت:
خیلی نرم از تو آیینه پشتمونو نگاه کن.....
ماریان همون کاری رو کرد که جونگی گفته بود و بعد با وحشت گفت:
ای باباااااااا!!!این که همون خبرنگارست.....واسه چی دنبالمون کرده؟؟؟
جونگی با نیشخند گفت:
دنبال خبر جدید میگرده!!!
ماریان با بی حوصلگی موهاشو عقب زد و گفت:چطوره بریم خونه رییسش؟؟؟
جونگی لبخند شیطانی زد و پدال گاز رو بیشتر فشار داد.ماریان دکمه سقف رو زد و کلاه ها رو رو سر خودش و جونگی گذاشت.از روی صندلیش بلند شد و گذاشت باد میون موهاش بپیچه.
^^^^^^^^^^^^^^^^^
خونه جناب کیم رییس خبرنگار هئو:
هیونگ:ای بابا 501 بار گفتم خبرا باید دست اول باشه.....
مین هوو:خوب قربان آخه......
هیونگ برگه ها رو پرت کرد تو صورت مین هوو و مثل وحشی ها داد زد:زهر مار!!برو گمشو.....تا خبر درست حسابی گیر نیاووردی بر نگرد!!
مین هوو با خونسردی برگه ها رو از زمین جمع کرد و از خونه خارج شد.همون موقع زنگ خونه به صدا در اومد.هیونگ زیر لب پوفی کرد و به سمت در رفت و با دیدن جونگی و ماریان شوکه شد.یقه اش رو مرتب کرد و در رو باز کرد.
جونگی و ماریان در حالی که هر دو لبخند می زدند و جونگی دستاشو دور ماریان حلقه کرده بود وارد شدند.هیونگ با دیدن اون صحنه بیشتر عصبانی شده بود و یاد یک ماه پیش افتاد.
فلش بک،یک ماه قبل:
ساعت یک نصف شب....هیونگ با صدای شکستن تنجره از خواب پرید و به سمت اتاق کیو رفت.با دیدن تخت خالیه کیو با وحشت به سمت حال رفت...همه چی تاریک بود.صدایی آروم از گوشه حال سمت تلویزیون گفت:به به...جناب کیم...چه خبر از این ورا؟؟
هیونگ با وحشت توام با تنفر گفت:کیم هیون جونگ؟؟؟؟کثافت با برادرم چی کار کردی؟؟؟
هیون:آروم باش....برادر گرامیتون با اون دوستش رفتن بیرون...اسمش چی بود؟؟یونگ سنگ؟؟؟امممممم...حالا هر چی!!!خیلیم عجله داشتن.....
هیونگ میتونست برق چاقویی که تو دست هیون بود رو ببینه.آروم عقب عقب رفت ولی ناگهان به یه چیزی برخورد کرد.هیون بود!!!با ناوری گفت:چی میخوای هیون؟؟
هیون آروم و سرد گفت:رابطشونو بهم بزن.....
هیونگ با تعجب:رابطه کی؟؟؟
هیون با همون لحن:رابطه پارک ماریان و پارک جونگ مینو.....اون زوج هنریو......
هیونگ که شمه خبرنگاریش  بیدار شده بود گفت:چرا؟؟؟دلیلش چیه؟؟؟
هیون که انگار بیدار شده بود با خنده ای که نفرت توش موج میزد گفت:چون ممکنه اگه این کار رو نکنی دیگه داداشتو نبینی!!
هیونگ میتونست حس کنه که هیون در حال قهقهه زدن از اونجا بیرون میره و اون رو تو حیرتش تنها میذاره.
حال:
با شنیدن صدای خنده جونگی و ماریان به خودش اومد....به طرف اونا رفت و با هاشون سر گرم صحبت شد.اما ماریان یهو ساکت شد...هیونگ میتونست نگاه پرسشگرشو بفهمه....چشماشو بست....




نوع مطلب : We belong to me and you، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




سه شنبه 28 شهریور 1396 02:04 ق.ظ
What i don't realize is if truth be told how you're not really much
more neatly-liked than you might be now. You're very
intelligent. You recognize therefore considerably in relation to this matter, produced
me for my part consider it from so many numerous angles.
Its like men and women aren't interested until it's something to do with Woman gaga!

Your own stuffs great. At all times take care of it up!
یکشنبه 15 مرداد 1396 09:15 ب.ظ
I think the admin of this web page is truly working hard in support
of his website, since here every material is quality
based stuff.
یکشنبه 15 مرداد 1396 02:14 ب.ظ
Its such as you read my mind! You seem to grasp a lot approximately this, like you wrote the
e-book in it or something. I believe that you simply could do with some percent to force the message home a bit,
but instead of that, this is wonderful blog.
An excellent read. I'll certainly be back.
دوشنبه 9 مرداد 1396 10:27 ب.ظ
Nice replies in return of this query with real arguments and telling everything on the topic of that.
سه شنبه 22 فروردین 1396 02:33 ب.ظ
Hey! This post couldn't be written any better! Reading
this post reminds me of my old room mate! He always kept
talking about this. I will forward this page to him. Fairly certain he
will have a good read. Many thanks for sharing!
یکشنبه 20 فروردین 1396 02:23 ق.ظ
What i don't realize is if truth be told how you're now not
actually a lot more neatly-favored than you may be now.
You're so intelligent. You already know therefore significantly relating to this subject,
made me personally imagine it from numerous varied angles.
Its like women and men aren't involved until it is something
to do with Woman gaga! Your personal stuffs excellent.

At all times handle it up!
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر